حكيم زجاجى
1241
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
روان بود چون نيل آبى شگرف * گذر كردم از موج درياى ژرف گذشتم از آن آب مانند تير * به من بر نظاره بد از چرخ تير چو بيرون شدم ز آب مانند تير * بيامد روان خان بر آبگير مرا ديد با خيل خود برشگفت * پسر اينچنين بايد آن شاه گفت از اينسان نبودست هرگز سپاه * به تندى نتابد بر آن خيل ماه گرفتن نشايد يكى را به دست * نيايد در ايشان ز شيران شكست چنين لشكرى در قفاى شماست * در اين بوم ايمن نشستن خطاست ططرخان ( ؟ ) يكى مير مردانه بود * جهان پيش مرغ دلش دانه بود به سوى سپه شد روان « 1 » شيرگير * همه راهها را بگرديد مير نشانى نديد از سپاه تتار * بيامد گرازان بر شهريار به دو گفت كاى شاه دل شاد دار * ز بند تعب خاطر آزاد دار ز خيل مغل نيست جايى نشان * به دل در كنون دار نيكى نشان بيا تا يك امشب نشينيم شاد * ز كار گذشته نياريم ياد گل باغ جان را به بار آوريم * عروس طرب در كنار آوريم غم از خانهء دل به بيرون كنيم * به مى روى پژمرده گلگون كنيم يك امشب به بخت تو جان پروريم * به آواز مطرب روان پروريم بفرمود شه تا شراب آورند * نى و ناى و چنگ و رباب آورند بخوانند رامشگران را و رود * بسازند و در پى بسوزند عود به شادى همه خلق برخاستند * به خرگاه در مجلس آراستند فكندند خوان و گرفتند جام * رسيدند از باده يكدم به كام به هرخيمهاى بود رود و سرود * تو گفتى كه دادند جان را درود در آن خيل تا روز يك تن نخفت * يكى دست زد ديگرى پاى كفت ز راز زمانه كه آگاه بود * شب آخر مجلس شاه بود نداند كس از راز گردان سپهر * گهى كين نمايد گهى لطف و مهر بر آن نامداران بناليد نى * به جام اندرون خون دل گشت مى
--> ( 1 ) آن